تبلیغات
مهربانی کی سر آمد ... مهربانان را چه شد؟ - مطالب شعر
مهربانی کی سر آمد ... مهربانان را چه شد؟
زندگی یعنی : آمدن، رفتن، دویدن، عشق ورزیدن، در غم انسان نشستن، یا بپای شادمانی های مردم پای كوبیدن، كار كردن كار كردن، آرمیدن...

گریز


جان ِ من و تو تشنه ی پیوند ِ مهر بود
 دردا که جان ِ تشنه ی خود را گداختیم
 بس دردناک بود جدایی میان ِ ما
 از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم.


 دیدار ِ ما که آن همه شوق و امید داشت
اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت
 وان عشق ِ نازنین که میان ِ من و تو بود
 دردا که چون جوانی ِ ما پایمال گشت!


 با آن همه نیاز که من داشتم به تو
 پرهیز ِ عاشقانه ی من ناگزیر بود
 من بارها به سوی تو باز آمدم ولی
هر بار دیر بود!


 اینک من و توایم دو تنهای بی نصیب
 هر یک جدا گرفته ره ِ سرنوشت ِ خویش
 سرگشته در کشاکش ِ طوفان ِ روزگار
 گم کرده همچو آدم و حوا بهشت ِ خویش.

از هم گریختم
 وان نازنین پیاله ی دلخواه را ، دریغ
بر خاک ریختیم.



طبقه بندی: شعر، 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 10 مهر 1387 توسط شجاعی نیا



من غلام قمرم ، غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شكر هیچ مگو


سخن رنج مگو ، جز سخن گنج مگو
ور از این بی خبری رنج مبر ، هیچ مگو


دوش دیوانه شدم ، عشق مرا دید و بگفت
آمدم ، نعره مزن ، جامه مدر ،هیچ مگو


گفتم :ای عشق من از چیز دگر می ترسم
گفت : آن چیز دگر نیست دگر ، هیچ مگو


من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت
سر بجنبان كه بلی ، جز كه به سر هیچ مگو


قمری ، جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو


گفتم : ای دل چه مه است این ؟ دل اشارت می كرد
كه نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو


گفتم : این روی فرشته ست عجب یا بشر است ؟
گفت : این غیر فرشته ست و بشر هیچ مگو


گفتم : این چیست ؟ بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت : می باش چنین زیرو زبر هیچ مگو


ای نشسته در این خانه پر نقش و خیال
خیز از این خانه برو ، رخت ببر، هیچ مگو


گفتم : ای دل پدری كن ، نه كه این وصف خداست ؟
گفت : این هست ولی جان پدر هیچ مگو




طبقه بندی: شعر، 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 28 مرداد 1387 توسط شجاعی نیا




در گذار ِ شب، قدم در زیر ِ مهتاب، سوی ِ میخانه شدیم
چهره ها، گلگون نمودیم، ارغوان و مست، مستانه شدیم

مست، در دست، جام ِ باده، راهی‌ی ِ دریا شدیم
با نسیم ِ آب، شدیم شاداب، صدف دانه شدیم

صبح شد، وقت ِ سحر، صبحانه را در بوستان
شهد ِ گل نوشیدم و زنبوروار، پرواز و پروانه شدیم

پیکر ِ عریان بدیدیم یار را، در باغ ِ گل
گل شدیم، پیکر ببوییدیم و دیوانه شدیم

لذت ِ آغوش ِ یار، آتش به جانان شعله زد
جان شدیم در پای ِ یار، رقصان و جانانه شدیم

شور شدیم، شیدا شدیم، رسوای ِ این دنیا شدیم
درد را، از جان بدر کردیم و غم را، جمله بیگانه شدیم

بر تن ِ گلبرگ ِ گل، بستر نمودیم، شام را
نور ِ مهتاب را، چراغ ِ خواب و همخانه شدیم

ای فلک! از ما تو نستان! این شب ِ شور و شراب
دل ز خون پُر، خانه ویران، خانه ویرانه شدیم




طبقه بندی: شعر، 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 17 مرداد 1387 توسط شجاعی نیا



بازگشت

دور از نشاط هستی و غوغای زندگی
دل با سکوت و خلوت غم خو گرفته بود
آمد سکوت سرد و گرانبار را شکست
آمد صفای خلوت اندوه را ربود

آمد به این امید که در گور سرد دل
 شاید ز عشق رفته بیابد نشانه ای
او بود و آن نگاه پر از شوق و اشتیاق
من بودم و سکوت و غم و جاودانه ای

 آمد مگر که باز در این ظلمت ملال
روشن کند به نور محبت چراغ من
باشد که من دوباره بگیرم سراغ شعر
زان بیشتر که مرگ بگیرد سراغ من

گفتم مگر صفای نخستین نگاه را
در دیدگان غمزده اش جستجو کنم
وین نیمه جان سوخته از اشتیاق را
خکستر از حرارت آغوش او کنم

چشمان من به دیده او خیره مانده بود
رخشید یاد عشق کهن در نگاه ما
آهی از آن صفای خدایی زبان دل
 اشکی از آن نگاه نخستین گواه ما

ناگاه عشق مرده سر از سینه برکشید
آویخت همچو طفل یتیمی به دامنم
 آنگاه سر به دامن آن گذاشت
 آهی کشید از سر حسرت که : این منم

باز آن لهیب شوق و همان شور و التهاب
باز آن سرود مهر و محبت ولی چه سود
ما هر کدام رفته به دنبال سرنوشت
من دیگر آن نبوده ام و او دیگر او نبود




طبقه بندی: شعر، 


نوشته شده در تاريخ جمعه 11 مرداد 1387 توسط شجاعی نیا



تکفیر می کنی گلو به جرم انتشار عطر !
خط می‌زنی فواره رو قطره به قطره سطر سطر
منو به دار می‌کشی به اتهام یک نفس
پرنده‌ ‌رو پر می‌بری در این شب قفس قفس
دیوار می‌کشی هنوز بین چراغ و چشم من
زنجره‌ها رو می‌کشی از ترس همصدا شدن
با سردخونه‌های پر با خشم ما چه می‌کنی؟
با بغض زندونی شده تو این صدا چه می کنی؟

شکنجه می دی گندومو با سایه داس غضب
حراج می کنی تن مزرعه رو، وجب وجب
لاله به حبس می بری، شبپره پرپر می کنی
خورشیدو می‌دزدی‌ و شب رو مکرر می‌کنی
رگبار می‌بندی به ماه، فانوس گردن می زنی
ستاره پایین می‌کشی آیینه ها رو می‌شکنی
با سردخونه‌های پر با خشم ما چه می کنی؟
با بغض زندونی شده تو این صدا چه می کنی؟




طبقه بندی: شعر، 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 30 تیر 1387 توسط شجاعی نیا



امروز شاید باید از خون گلو خورد
نــــان شــــرف از سفره‌های آرزو خورد

بوی ریا پر كرده ذهـــن دست‌ها را
‌ای كاش می‌شد، جرعه‌ای بی رنگ و بو خورد

خشكیده چاه زمزم، اما وحشتی نیست
گر تشنه باشی، می‌شود از آبرو خورد

خون‌لخته‌های گریه را، مردی خدایی
در سال‌های سخت، با آب وضو خورد

او كهكشانی بود همزاد علی(ع)، آه
امروز باید غبطه بر احوال او خورد

شاید تمام حرفم این باشد جماعت!
حق شما را كــاخ‌های روبرو خــــــورد




طبقه بندی: شعر، 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 4 تیر 1387 توسط شجاعی نیا



این شب وحشت افزا سرآید

در شبی این چنین وحشت زا
می روم در پی آرزویی

در پی یار گمگشته خویش
می كنم هر كجا جستجویی

صبر كن ای دل آرزومند
كاین شب تیره روز گردد

نو ر حق بر سیاهی باطل
تا مگر باز پیروز گردد

باش تا سر زند آفتابی
وین شب وحشت افزا سر آید

دور ظلم و ستم طی شود باز
روزگاری از این خوشتر آید




طبقه بندی: شعر، 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 6 خرداد 1387 توسط شجاعی نیا



از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران

رفته چون مه بمحاقم که نشانم ندهند
هر چه آفاق بجویند کران تا بکران

می روم تا که به صاحب نظری باز رسم
محرم ما نبود دیده کوته نظران

دل چون آیینه اهل صفا می‌شکنند
که ز خود بیخبرند این زخدا بی‌خبران

دل من دار که در زلف شکن درشکنت
یادگاریست ز سر حلقه شوریده سران

گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود
لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران

ره بیداد گران بخت من آموخت ترا
ورنه دانم تو کجا و ره بی دادگران

سهل باشد همه بگذاشتن وبگذشتن
کاین بود عاقبت کار جهان گذران

شهریارا غم آوارگی ودربدری 
شورها در دلم انگیخته چون نوسفران




طبقه بندی: شعر، 


نوشته شده در تاريخ جمعه 3 خرداد 1387 توسط شجاعی نیا



اشک خدا


صدف سینه من عمری
گهر عشق تو پروردست
کس نداند که درین خانه
طفل با دایه چه ها کرده‌ست.

همه ویرانی و ویرانی،
 همه خاموشی و خاموشی،
سایه افکنده به روزنها:
پیچک خشک فراموشی!

روزگاری‌ست درین درگاه
بوی مهر تو نه پیچیده‌ست
روزگاری‌ست که آن فرزند
حال این دایه نپرسیده‌ست
 
من و آن تلخی و شیرینی
من و ‌آن سایه و روشنها
من و این دیده اشک آلود
که بود خیره به روزن‌ها

یاد باد آن شب بارانی
که تو در خانه ما بودی
شبم از روی تو روشن بود
 که تو یک سینه صفا بودی

رعد غرید و تو لرزیدی
رو به آغوش من آوردی
کام ناکام مرا -خندان -
به یکی بوسه روا کردی

باد، هنگامه کنان برخاست
شمع، لبخند زنان بنشست
رعد، در خنده‌ی ما گم شد
برق، در سینه شب بشکست

نفس تشنه‌ی تبدارم
به نفس‌های تو می‌آویخت
خود طبعم به نهان می‌سوخت
عطر شعرم به فضا می‌ریخت

چشم بر چشم تو می‌بستم
دست بر دست تو می‌سودم
به تمنای تو می‌مردم
به تماشای تو خوش بودم
 
چشم بر چشم تو می‌بستم
شور و شوقم به سراپا بود
 دست بر دست تو می‌رفتم
هرکجا عشق تو می‌فرمود!
 
از لب گرم تو می‌چیدم
گل صد برگ تمنا را
در شب چشم تو می‌دیدم
سحر روشن فردا را
 
سحر روشن فردا کو؟
گل صد برگ تمنا کو؟
 اشک و لبخند و تماشا کو؟
آنهمه قول و غزل‌ها کو؟

باز امشب شب بارانی‌ست
از هوا سیل بلا ریزد
 بر من و عشق غم آویزم
اشک از چشم خدا ریزد!

من و این‌همه آتش هستی‌سوز
 تا جهان باقی و جان باقی‌ست
بی‌تو در گوشه تنهایی
بزم دل باقی و غم ساقی‌ست!




طبقه بندی: شعر، 


نوشته شده در تاريخ شنبه 28 اردیبهشت 1387 توسط شجاعی نیا



چگونه می رسی ز راه بی من ای بهار سبز ؟
كه من درون این قفس اسیر و پای بسته ام ،
                                          شكسته بال و خسته ام
چگونه می رسی ز راه ای بهار سبز ؟
و هدیه‌ی شكوفه را نثار شاخه های لخت می كنی ؟
كه زلف های شام رنگ من ، در آرزوی پنجه‌ی نسیم تو ،
كه شانه وار سر در آن برند ، نفس نمی كشند
چگونه می رسی ز راه ، ای بهار سبز ؟
كه قمری ترانه خوان تو لب از ترانه بسته است
كه در دلش نه عشق مانده و نه شور و شوق آرزو
نه یك كلام بهر گفتگو  ...
چگونه پونه ها دوباره غرق گل ، كنار جوی ها
زبان قصه باز می كنند ؟
بنفشه ها چگونه با نسیم ناز می كنند ؟
و ماهیان سرخ در بلور جام ها ،
مرا صدا نكرده ، زیر گوش هم نوید عید می دهند ؟
كه شهرزاد قصه گو ز یاد برده گفتگو ؟!

نسیم صبحدم به همره بهار نو
       اگر گذشتی از كنار جویبارها ...
         اگر گذشتی از كنار یارها ...
           اگر به خانه ، خانه  كو به كو سری زدی ...
             اگر به پنجه های شوق بر دری زدی
               اگر گذشتی از سكوت خانه ای كه یكزمان
                  درون خویش داشت مرغكی ترانه ساز كه نغمه سر كند ...
                     اگر كه عابری به شهر من ، ز كوچه از كنار درب خانه ام گذر كند
به گوششان بگو
             كه این پرنده بی بهار مانده است
بگو كه این غریب بی نشان ، میان شعله های تنگ یك قفس
                ز راه دور دیده بر بهار دوخته
                     در انتظار سوخته
به سنبل و به نرگس و به لاله های صبحدم بگو
حرام بادتان بهار ! جدا از آن پرنده ای كه نغمه های دلكشش تمام شهر را پر از ترانه می نمود ...
                           همه سرود لاله و گل و بهار بود ...
                              همه نوید عشق یار بود ...
                          بگو چه زود بردیش ز یاد ای بهار !
                                ای بهار بی وفا چو یار !

بگو چگونه می رسی ز راه بی پرنده ای
         كه بال بسته در قفس نشسته است
         كه خسته است
         كه بال های نازكش
                     به بند قهر بسته است ؟




طبقه بندی: شعر، 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 فروردین 1387 توسط شجاعی نیا


(تعداد کل صفحات:11)      1   2   3   4   5   6   7   ...  
درباره وبلاگ
جستجو
آرشيو مطالب
آخرين مطالب
نويسندگان
موضوعات
پيوندهاي روزانه
آمار سايت