مهربانی کی سر آمد ... مهربانان را چه شد؟ tag:http://pendar.mihanblog.com 2019-09-15T12:24:57+01:00 mihanblog.com بهار آمد (هوشنگ ابتهاج) 2011-03-22T15:53:49+01:00 2011-03-22T15:53:49+01:00 tag:http://pendar.mihanblog.com/post/161 شجاعی نیا بهار آمد، گل و نسرین نیاوردنسیمی بوی فروردین نیاوردپرستو آمد و از گل خبر نیستچرا گل با پرستو همسفر نیست؟چه افتاد این گلستان را، چه افتاد؟که آیین بهاران رفتش از یادچرا می‌نالد ابر برق در چشمچه می‌گرید چنین زار از سر خشم؟چرا خون می‌چکد از شاخهٔ گلچه پیش آمد؟ کجا شد بانگ بلبل؟چه درد است این؟ چه درد است این؟ چه درد است؟که در گلزار ما این فتنه کردست؟چرا در هر نسیمی بوی خون است؟چرا زلف بنفشه سرنگون است؟چرا سر برده نرگس در گریبان؟چرا بنشسته قمری چون غریبان؟چرا پروانگان را پر شکسته ست؟چرا هر گوشه گرد غم بهار آمد، گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست؟
چه افتاد این گلستان را، چه افتاد؟
که آیین بهاران رفتش از یاد
چرا می‌نالد ابر برق در چشم
چه می‌گرید چنین زار از سر خشم؟
چرا خون می‌چکد از شاخهٔ گل
چه پیش آمد؟ کجا شد بانگ بلبل؟
چه درد است این؟ چه درد است این؟ چه درد است؟
که در گلزار ما این فتنه کردست؟
چرا در هر نسیمی بوی خون است؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است؟
چرا سر برده نرگس در گریبان؟
چرا بنشسته قمری چون غریبان؟
چرا پروانگان را پر شکسته ست؟
چرا هر گوشه گرد غم نشسته ست؟
چرا مطرب نمی‌خواند سرودی؟
چرا ساقی نمی‌گوید درودی؟
چه آفت راه این هامون گرفته ست؟
چه دشت است اینکه خاکش خون گرفته ست؟
چرا خورشید فروردین فروخفت؟
بهار آمد گل نوروز نشکفت
مگر خورشید و گل را کس چه گفته ست؟
که این لب بسته و آن رخ نهفته ست؟
مگر دارد بهار نورسیده
دل و جانی چو ما در خون کشیده؟
مگر گل نو عروس شوی مرده ست
که روی از سوگ و غم در پرده برده ست؟
مگر خورشید را پاس زمین است؟
که از خون شهیدان شرمگین است
بهارا، تلخ منشین، خیز و پیش آی
گره وا کن ز ابرو، چهره بگشای
بهارا خیز و زان ابر سبک رو
بزن آبی به روی سبزهٔ نو
سر و رویی به سرو و یاسمن بخش
نوایی نو به مرغان چمن بخش
بر آر از آستین دست گل افشان
گلی بر دامن این سبزه بنشان
گریبان چاک شد از ناشکیبان
برون آور گل از چاک گریبان
نسیم صبحدم گو نرم برخیز
گل از خواب زمستانی برانگیز
بهارا بنگر این دشت مشوش
که می‌بارد بر آن باران آتش
بهارا بنگر این خاک بلاخیز
که شد هر خاربن چون دشنه خون ریز
بهارا بنگر این صحرای غمناک
که هر سو کشته‌ای افتاده بر خاک
بهارا بنگر این کوه و در و دشت
که از خون جوانان لاله گون گشت
بهارا دامن افشان کن ز گلبن
مزار کشتگان را غرق گل کن
بهارا از گل و می‌آتشی ساز
پلاس درد و غم در آتش انداز
بهارا شور شیرینم برانگیز
شرار عشق دیرینم برانگیز
بهارا شور عشقم بیشتر کن
مرا با عشق او شیر و شکر کن
گهی چون جویبارم نغمه آموز
گهی چون آذرخشم رخ برافروز
مرا چون رعد و طوفان خشمگین کن
جهان از بانگ خشمم پر طنین کن
بهارا زنده مانی، زندگی بخش
به فروردین ما فرخندگی بخش
هنوز اینجا جوانی دلنشین است
هنوز اینجا نفس‌ها آتشین است
مبین کاین شاخهٔ بشکسته خشک است
چو فردا بنگری، پر بید مشک است
مگو کاین سرزمینی شوره زار است
چو فردا در رسد، رشک بهار است
بهارا باش کاین خون گل آلود
بر آرد سرخ گل چون آتش از دود
بر آید سرخ گل، خواهی نخواهی
وگر خود صد خزان آرد تباهی
بهارا، شاد بنشین، شاد بخرام
بده کام گل و بستان ز گل کام
اگر خود عمر باشد، سر بر آریم
دل و جان در هوای هم گماریم
میان خون و آتش ره گشاییم
ازین موج و ازین توفان برآییم
دگربارت چو بینم، شاد بینم
سرت سبز و دلت آباد بینم
به نوروز دگر، هنگام دیدار
به آیین دگر ایی پدیدار

]]>
بهار آمد (حضرت مولانا) 2011-03-22T13:05:20+01:00 2011-03-22T13:05:20+01:00 tag:http://pendar.mihanblog.com/post/160 شجاعی نیا بهار آمد بهار آمد بهار مشکبار آمد نگار آمد نگار آمد نگار بردبار آمد صبوح آمد صبوح آمد صبوح راح و روح آمد خرامان ساقی مه رو به ایثار عقار آمد صفا آمد صفا آمد که سنگ و ریگ روشن شد شفا آمد شفا آمد شفای هر نزار آمد حبیب آمد حبیب آمد به دلداری مشتاقان طبیب آمد طبیب آمد طبیب هوشیار آمد سماع آمد سماع آمد سماع بی‌صداع آمد وصال آمد وصال آمد وصال پایدار آمد ربیع آمد ربیع آمد ربیع بس بدیع آمد شقایق‌ها و ریحان‌ها و لاله خوش عذار آمد کسی آمد کسی آمد که ناکس زو بهار آمد بهار آمد بهار مشکبار آمد
نگار آمد نگار آمد نگار بردبار آمد صبوح آمد صبوح آمد صبوح راح و روح آمد
خرامان ساقی مه رو به ایثار عقار آمد صفا آمد صفا آمد که سنگ و ریگ روشن شد
شفا آمد شفا آمد شفای هر نزار آمد حبیب آمد حبیب آمد به دلداری مشتاقان
طبیب آمد طبیب آمد طبیب هوشیار آمد سماع آمد سماع آمد سماع بی‌صداع آمد
وصال آمد وصال آمد وصال پایدار آمد ربیع آمد ربیع آمد ربیع بس بدیع آمد
شقایق‌ها و ریحان‌ها و لاله خوش عذار آمد کسی آمد کسی آمد که ناکس زو کسی گردد
مهی آمد مهی آمد که دفع هر غبار آمد دلی آمد دلی آمد که دل‌ها را بخنداند
میی آمد میی آمد که دفع هر خمار آمد کفی آمد کفی آمد که دریا در از او یابد
شهی آمد شهی آمد که جان هر دیار آمد کجا آمد کجا آمد کز این جا خود نرفتست او
ولیکن چشم گه آگاه و گه بی‌اعتبار آمد ببندم چشم و گویم شد گشایم گویم او آمد
و او در خواب و بیداری قرین و یار غار آمد کنون ناطق خمش گردد کنون خامش به نطق آید
رها کن حرف بشمرده که حرف بی‌شمار آمد ]]>
به قول پرستو: بهار آمده (قیصر امین پور) 2011-03-09T16:25:05+01:00 2011-03-09T16:25:05+01:00 tag:http://pendar.mihanblog.com/post/159 شجاعی نیا چه شد؟ خاک از خواب بیدار شد به خود گفت: انگار من زنده ام دوباره شکفته است گل از گلم ببین بوی گل می دهد خنده ام   نوشتند چون حرف ناگفته ای گل لاله را بر لب جویبار چه شد؟ باز انگار آتش گرفت همه گل به گل دامن سبزه زار   چنین گفت در گوش گل، غنچه ای: نسیمی مرا قلقلک می دهد زمین زیر پایم نفس می کشد هوا بوی باد خنک می دهد   صدای نفس های نرم نسیم به بازیگری گفت: اینک منم که با دست های نوازشگرم گلی بر سر شاخه ها می زنم  

چه شد؟ خاک از خواب بیدار شد

به خود گفت: انگار من زنده ام

دوباره شکفته است گل از گلم

ببین بوی گل می دهد خنده ام

 

نوشتند چون حرف ناگفته ای

گل لاله را بر لب جویبار

چه شد؟ باز انگار آتش گرفت

همه گل به گل دامن سبزه زار

 

چنین گفت در گوش گل، غنچه ای:

نسیمی مرا قلقلک می دهد

زمین زیر پایم نفس می کشد

هوا بوی باد خنک می دهد

 

صدای نفس های نرم نسیم

به بازیگری گفت: اینک منم

که با دست های نوازشگرم

گلی بر سر شاخه ها می زنم

 

از این سوره سبز و آیات سرخ

کتاب زمین پر علامت شده

زمین گفت: شاید بهشت است این

زمان گفت: گویا قیامت شده

 

زمین فکر کرد: آسمانی شده

کبوتر گمان کرد: آبی شده

دل سنگ حس کرد: جاری شده

گل احساس کرد: آفتابی شده

 

به چشم زمین: برف ها آب شد

به فکر کویر: آبشار آمده

به ذهن کلاغان: زمستان گذشت

به قول پرستو: بهار آمده

]]>
خدا كند... (نجمه زارع) 2011-02-22T16:17:04+01:00 2011-02-22T16:17:04+01:00 tag:http://pendar.mihanblog.com/post/158 شجاعی نیا خبر به دورترین نقطة جهان برسد نخواست او به من خسته ـ بی‌گمان ـ برسد   شكنجه بیشتر از این‌؟ كه پیش چشم خودت‌ كسی كه سهم تو باشد، به دیگران برسد   چه می‌كنی‌، اگر او را كه خواستی یك‌عمر به راحتی كسی از راه ناگهان برسد ... رها كنی‌، برود، از دلت جدا باشد به آن‌كه دوست‌تَرَش داشته‌، به آن برسد   رها كنی‌، بروند و دوتا پرنده شوند خبر به دورترین نقطة جهان برسد   گلایه‌ای نكنی‌،

خبر به دورترین نقطة جهان برسد

نخواست او به من خسته ـ بی‌گمان ـ برسد

 

شكنجه بیشتر از این‌؟ كه پیش چشم خودت‌

كسی كه سهم تو باشد، به دیگران برسد

 

چه می‌كنی‌، اگر او را كه خواستی یك‌عمر

به راحتی كسی از راه ناگهان برسد

...

رها كنی‌، برود، از دلت جدا باشد

به آن‌كه دوست‌تَرَش داشته‌، به آن برسد

 

رها كنی‌، بروند و دوتا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطة جهان برسد

 

گلایه‌ای نكنی‌، بغض خویش را بخوری‌

كه هق‌هق تو مبادا به گوششان برسد

 

خدا كند كه‌... نه‌! نفرین نمی‌كنم‌، نكند

به او، كه عاشق او بوده‌ام‌، زیان برسد

 

خدا كند فقط این عشق از سرم برود

خدا كند كه فقط زود آن زمان برسد

]]>
در تن آسایی های آبان (شهاب طاهرزاده) 2011-02-16T16:14:23+01:00 2011-02-16T16:14:23+01:00 tag:http://pendar.mihanblog.com/post/157 شجاعی نیا دوست دارم با تو باشم دوست دارم آفتاب پاییز را با تو طی کنم عصارهء خورشید را با تو بنوشم تن آسایی های آبان را با تو تقسیم کنم دوست دارم انار و گلپر را از دستان تو بگیرم و در نگاهت ببینم که جهانی دیگر در قلب تو بنا می شود میدانم که عشق از تلاش دو نگاه برای رسیدن زاده می شود میدانم که باید دید تا توانست رسید پس در کنارت می مانم ...و به تو نگاه می کنم دوست دارم که نگاهم از چشمان تو بگذرد و در قلبت بنشیند و نام مرا زمزمه کند Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

دوست دارم با تو باشم
دوست دارم آفتاب پاییز را با تو طی کنم
عصارهء خورشید را با تو بنوشم
تن آسایی های آبان را با تو تقسیم کنم
دوست دارم
انار و گلپر را از دستان تو بگیرم
و در نگاهت ببینم
که جهانی دیگر در قلب تو بنا می شود

میدانم
که عشق
از تلاش دو نگاه برای رسیدن زاده می شود
میدانم
که باید دید تا توانست رسید
پس در کنارت می مانم
...و به تو نگاه می کنم
دوست دارم
که نگاهم از چشمان تو بگذرد
و در قلبت بنشیند
و نام مرا زمزمه کند

]]>
برف (مهدی اخوان ثالث) 2011-01-10T15:00:15+01:00 2011-01-10T15:00:15+01:00 tag:http://pendar.mihanblog.com/post/156 شجاعی نیا یك پاسی از شب رفته بود و برف می بارید، چون پرافشان پری های هزار افسانه از یادها رفته. باد چونان آمری مأمور و ناپیدا، بس پریشان حكم ها می راند مجنون وار، بر سپاهی خسته و غمگین و آشفته.   برف می بارید و ما خاموش، فارغ از تشویش، نرم نرمك راه می رفتیم. كوچه باغ ساكتی در پیش. هر بگامی چند گوئی در مسیر ما چراغی بود، زاد سروی را به پیشانی. با فروغی غالباً افسرده و كم رنگ، گمشده در ظلمت این برف كجبار زمستانی.   برف می بارید و ما آرام، گاه Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

یك

پاسی از شب رفته بود و برف می بارید،

چون پرافشان پری های هزار افسانه از یادها رفته.

باد چونان آمری مأمور و ناپیدا،

بس پریشان حكم ها می راند مجنون وار،

بر سپاهی خسته و غمگین و آشفته.

 

برف می بارید و ما خاموش،

فارغ از تشویش،

نرم نرمك راه می رفتیم.

كوچه باغ ساكتی در پیش.

هر بگامی چند گوئی در مسیر ما چراغی بود،

زاد سروی را به پیشانی.

با فروغی غالباً افسرده و كم رنگ،

گمشده در ظلمت این برف كجبار زمستانی.

 

برف می بارید و ما آرام،

گاه تنها، گاه با هم، راه می رفتیم.

چه شكایت های غمگینی كه می كردیم،

یا حكایت های شیرینی كه می گفتیم.

 

هیچكس از ما نمی دانست

كز كدامین لحظه شب كرده بود این باد برف آغاز.

هم نمی دانست كاین راه خم اندر خم

بكجامان می كشاند باز.

 

برف می بارید و پیش از ما

دیگرانی همچو ما خشنود و ناخشنود،

زیر این كجبار خامشبار، از این راه

رفته بودند و نشان پای هایشان بود.

 

دو

]]>
ماجرای شهر عشق (جهانگیر صداقت فر) 2010-11-27T16:51:39+01:00 2010-11-27T16:51:39+01:00 tag:http://pendar.mihanblog.com/post/155 شجاعی نیا آشتی کن بامن ای دیر آشنای شهرِعشقای بهار باصفایِ باغهایِ شهرِعشقمر مرا تا مخملینِ وادیِ رویا ببر،شهرزادِ خوش سُرایِ قصه هایِ شهرعشقبرنمی تابم دگر نیرنگِ رندِ روزگارراه بنمایم به امنِ بی ریایِ شهرعشقفرصتی کوتاه و عمرِ در گذر بس تیزپایچاره کو تا لحظه های ِ دیر پایِ شهرعشق؟گرچه خود من ناشناسم در حریمِ عاشقانبس نشان از شعرِ من در جای جایِ شهرعشقفرصت ِ سرمایه ی ِ هستی به سودایِ تو سوختاین منم این ورشکستِ بینوایِ شهرعشقحظِ وصلت تا مرا در لذتی بی واژه بردپرزدم از بسترت تا کبریایِ شهرعشقکوچه ها هنگا آشتی کن بامن ای دیر آشنای شهرِعشق
ای بهار باصفایِ باغهایِ شهرِعشق

مر مرا تا مخملینِ وادیِ رویا ببر،
شهرزادِ خوش سُرایِ قصه هایِ شهرعشق

برنمی تابم دگر نیرنگِ رندِ روزگار
راه بنمایم به امنِ بی ریایِ شهرعشق

فرصتی کوتاه و عمرِ در گذر بس تیزپای
چاره کو تا لحظه های ِ دیر پایِ شهرعشق؟

گرچه خود من ناشناسم در حریمِ عاشقان
بس نشان از شعرِ من در جای جایِ شهرعشق

فرصت ِ سرمایه ی ِ هستی به سودایِ تو سوخت
این منم این ورشکستِ بینوایِ شهرعشق

حظِ وصلت تا مرا در لذتی بی واژه برد
پرزدم از بسترت تا کبریایِ شهرعشق

کوچه ها هنگامه یِ مجنون، ولی لیلی کجاست؟
حیرت انگیزاست، باری، ماجرایِ شهرعشق!

طاقتِ قهرِ توام پیرانه سر از دست رفت
آشتی برمن روا دار ای خدایِ شهرعشق
]]>
كاش می شد كسی می آمد (کیوان شاهبداغی) 2010-11-04T06:50:20+01:00 2010-11-04T06:50:20+01:00 tag:http://pendar.mihanblog.com/post/154 شجاعی نیا کاش می شد که کسی می آمد این دل خسته ی ما را می برد چشم ما را می شست راز لبخند به لب می آموخت   کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود و قفس ها همه خالی بودند آسمان آبی بود و نسیم روی آرامش اندیشه ی ما می رقصید   کاش می شد که غم و دلتنگی راه این خانه ی ما گم می کرد و دل از هر چه سیاهی ست رها می کردیم و سکوت جای خود را به هم آوائی ما می بخشید و کمی مهربان تر بودیم   کاش می شد دشنام، جای خود را به سلامی می داد گل لبخند به مهمانی لب می بردیم کاش می شد که کسی می آمد

این دل خسته ی ما را می برد

چشم ما را می شست

راز لبخند به لب می آموخت

 

کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود

و قفس ها همه خالی بودند

آسمان آبی بود

و نسیم روی آرامش اندیشه ی ما می رقصید

 

کاش می شد که غم و دلتنگی

راه این خانه ی ما گم می کرد

و دل از هر چه سیاهی ست رها می کردیم

و سکوت جای خود را به هم آوائی ما می بخشید

و کمی مهربان تر بودیم

 

کاش می شد دشنام، جای خود را به سلامی می داد

گل لبخند به مهمانی لب می بردیم

بذر امید به دشت دل هم

کسی از جنس محبت غزلی را می خواند

و به یلدای زمستانی و تنهائی هم

یک بغل عاطفه گرم به مهمانی دل می بردیم 

کاش می فهمیدیم

قد راین لحظه که در دوری هم می راندیم

 

کاش می دانستیم راز این رود حیات

که به سرچشمه نمی گردد باز

 

کاش می شد مزه خوبی را

می چشاندیم به کام دلمان

 

کاش ما تجربه ای می کردیم

شستن اشک از چشم

بردن غم از دل

همدلی کردن را

 

کاش می شد که کسی می آمد

باور تیره ی ما را می شست

و به ما می فهماند

دل ما منزل تاریکی نیست

اخم بر چهره بسی نازیباست

بهترین واژه همان لبخند است

که ز لبهای همه دور شده ست

 

کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم

تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم!!!

قبل از آنی که کسی سر برسد 

ما نگاهی به دل خسته ی خود می کردیم

شاید این قفل به دست خود ما باز شود

پیش از آنی که به پیمانه ی دل باده کنند

همگی زنگ پیمانه ی دل می شستیم

 

کاش درباور هر روزه مان 

جای تردید نمایان می شد

و سوالی که چرا سنگ شدیم

و چرا خاطر دریایی مان خشکیده ست؟

کاش می شد که شعار 

جای خود را به شعوری می داد

تا چراغی گردد دست اندیشه مان  

 

کاش می شد که کمی آینه پیدا می شد

تا ببینیم در آن صورت خسته این انسان را

شبح تار امانت داران

 

کاش پیدا می شد

دست گرمی که تکانی بدهد

تا که بیدار شود، خاطر آن پیمان

و کسی می آمد و به ما می فهماند

از خدا دور شدیم...

]]>
مایه درد (هوشنگ ابتهاج) 2010-10-29T15:20:28+01:00 2010-10-29T15:20:28+01:00 tag:http://pendar.mihanblog.com/post/153 شجاعی نیا مایه ی درد است بیداری مردآه ازین بیداری پر داغ و دردخفتگان را گر سبکباری خوش استشبروان را رنج بیداری خوش استگرچه بیداری همه حیف است و کاشای دل دیدار جو بیدار باشهم به بیداری توانی پی سپردخفته هرگز ره به مقصودی نبردپر ز درد است اینه ، پیداست اینچشم گریان می نهد بر آستینهر طرف تا چشم می بیند شب استآسمان کور شب بی کوکب استاینه می گرید از بخت سیاهگریه ی ایینه بی اشک است و آهدر چنین شب های بی فریاد رسروز خوش در خواب باید دید و بس مایه ی درد است بیداری مرد
آه ازین بیداری پر داغ و درد

خفتگان را گر سبکباری خوش است
شبروان را رنج بیداری خوش است

گرچه بیداری همه حیف است و کاش
ای دل دیدار جو بیدار باش

هم به بیداری توانی پی سپرد
خفته هرگز ره به مقصودی نبرد

پر ز درد است اینه ، پیداست این
چشم گریان می نهد بر آستین

هر طرف تا چشم می بیند شب است
آسمان کور شب بی کوکب است

اینه می گرید از بخت سیاه
گریه ی ایینه بی اشک است و آه

در چنین شب های بی فریاد رس
روز خوش در خواب باید دید و بس

]]>
حضرت پائیز (علی رضا بدیع) 2010-10-08T15:43:34+01:00 2010-10-08T15:43:34+01:00 tag:http://pendar.mihanblog.com/post/152 شجاعی نیا پاییز می رسد كه مرا مبتلا كند با رنگ های تازه مرا آشنا كند پاییز می رسد كه همانند سال پیش خود را دوباره در دل قالیچه جا كند او می رسد كه از پس نه ماه انتظار راز درخت باغچه را بر ملا كند او قول داده است كه امسال از سفر اندوه های تازه بیارد – خدا كند – او می رسد كه باز هم عاشق كند مرا او قول داده است به قولش وفا كند پاییز عاشق است و راهی نمانده است جز این كه روز و شب بنشیند دعا كند شاید اثر كند و خداوند فصل ها یك فصل را به خاطر او جا به جا كند  خش خش پاییز می رسد كه مرا مبتلا كند

با رنگ های تازه مرا آشنا كند


پاییز می رسد كه همانند سال پیش

خود را دوباره در دل قالیچه جا كند


او می رسد كه از پس نه ماه انتظار

راز درخت باغچه را بر ملا كند


او قول داده است كه امسال از سفر

اندوه های تازه بیارد – خدا كند –


او می رسد كه باز هم عاشق كند مرا

او قول داده است به قولش وفا كند


پاییز عاشق است و راهی نمانده است

جز این كه روز و شب بنشیند دعا كند


شاید اثر كند و خداوند فصل ها

یك فصل را به خاطر او جا به جا كند 


خش خش ... صدای پای خزان است یك نفر

در را به روی حضرت پاییز وا كند

]]>
بر آستان بهاران (نادر نادرپور) 2010-09-17T15:07:15+01:00 2010-09-17T15:07:15+01:00 tag:http://pendar.mihanblog.com/post/151 شجاعی نیا بر آستان بهاران   من آن درختِ زمستانى، بر آستانِ بهارانم كه جُز به طعنه نمى خندد، شكوفه بر تنِ عُریانم   ز نوشخندِ سحرگاهان، خبر چگونه توانم داشت منى كه در شبِ بى پایان، گواهِ گریه بارانم   شكوهِ سبز بهاران را، برین كرانه نخواهم دید كه رنگِ زردِ خزان دارد، همیشه خاطرِ ویرانم   چنان زخشمِ خداوندى، سراىِ كودكى ام لرزید كه خاكِ خفته مبدّل شد، به گاهواره جُنبانم   درین دیارِ غریب اى دل، نشانِ رَه ز چه كس پرسم؟ كه همچون برگِ زمین خورده، اسیرِ پنجه طوفانم &nbs بر آستان بهاران

 

من آن درختِ زمستانى، بر آستانِ بهارانم

كه جُز به طعنه نمى خندد، شكوفه بر تنِ عُریانم

 

ز نوشخندِ سحرگاهان، خبر چگونه توانم داشت

منى كه در شبِ بى پایان، گواهِ گریه بارانم

 

شكوهِ سبز بهاران را، برین كرانه نخواهم دید

كه رنگِ زردِ خزان دارد، همیشه خاطرِ ویرانم

 

چنان زخشمِ خداوندى، سراىِ كودكى ام لرزید

كه خاكِ خفته مبدّل شد، به گاهواره جُنبانم

 

درین دیارِ غریب اى دل، نشانِ رَه ز چه كس پرسم؟

كه همچون برگِ زمین خورده، اسیرِ پنجه طوفانم

 

میانِ نیك و بدِ ایّام، تفاوتى نتوانم یافت

كه روزِ من به شبم ماند، بهارِ من به زمستانم

 

نه آرزوىِ سفر دارد، نه اشتیاقِ خطر كردن

دلى كه مى تپد از وحشت، در اندرونِ پریشانم

 

غلامِ همّت خورشیدم، كه چون دریچه فرو بندد

نه از هراسِ من اندیشد، نه از سیاهىِ زندانم

 

كجاست بادِ سحرگاهان، كه در صفاىِ پس از باران

كُنَد به یادِ تو، اى ایران! به بوىِ خاكِ تو مهمانم.

]]>
زمانه خونریز است (حمید مصدق) 2010-08-02T15:24:52+01:00 2010-08-02T15:24:52+01:00 tag:http://pendar.mihanblog.com/post/150 شجاعی نیا ببند غنچه صفت لب، زمانه خونریز است گل مراد چه جویی سموم پاییز است   سراب حسرت ایام حاصل فرهاد شراب دلکش شیرین به کام پرویز است   لبم به جام و سرشکم به جام می‌لغزد تهی ز باده و از اشک جام لبریز است   به هر که می نگرم غرق بدگمانی‌هاست  ز هر که می شنوم داستان پرهیز است   ز لاله زار جهان بوی داغ می اید به جویبار دود خون چه وحشت انگیز است   همیشه کشور دارا خراب از اسکندر هماره ملکت جم زیر چنگ چنگیز است &

ببند غنچه صفت لب، زمانه خونریز است

گل مراد چه جویی سموم پاییز است

 

سراب حسرت ایام حاصل فرهاد

شراب دلکش شیرین به کام پرویز است

 

لبم به جام و سرشکم به جام می‌لغزد

تهی ز باده و از اشک جام لبریز است

 

به هر که می نگرم غرق بدگمانی‌هاست

 ز هر که می شنوم داستان پرهیز است

 

ز لاله زار جهان بوی داغ می اید

به جویبار دود خون چه وحشت انگیز است

 

همیشه کشور دارا خراب از اسکندر

هماره ملکت جم زیر چنگ چنگیز است

 

از آنچه رفت به ما هیچ جای گفتن نیست

چرا؟ که در پس دیوار گوشها تیز است

 

 کدام نقطه دمی امن می‌توانی زیست

به هر کجا که روی آسمان بلاخیز است

 

چنان شکست زمانه پرم که پندارم

شکنجه های تو بر من محبت آمیز است

 

من و مضایقه از جان ؟ تو آنچنان خوبی

که پیش پای تو جان حمید ناچیز است

]]>
سَـر آن ندارد امشب... (سعدی) 2010-07-28T14:01:13+01:00 2010-07-28T14:01:13+01:00 tag:http://pendar.mihanblog.com/post/149 شجاعی نیا سَـر آن ندارد امشب، کـه برآید آفتابی چـه خیال‌ها گـذر کرد و گـذر نکرد خوابیبه چـه دیر ماندی ای صبح؟ که جان من بر می‌آمدبزه کردی و نکـردند ، موًذنان ثـوابینـفس خـروس بگـرفت ، که نوبـتی بـخـواند هـمه بلـبلان بمردند و نماند جـز غـرابینفـحات صبح دانی ، ز چـه روی دوست دارم؟ که به روی دوست ماند ، کـه برافکـند نـقابیسرم از خدای خـواهـد ، که به پایش اندر افتد که در آب مرده بهـتر، که در آرزوی آبیدل من نه مَردِ آن است، که با غـمش برآید مگـسی کـجا تواند ، که بـیفکـند عـقابی؟نه چـنان گـناهـکارم ، که به سَـر آن ندارد امشب، کـه برآید آفتابی
چـه خیال‌ها گـذر کرد و گـذر نکرد خوابی

به چـه دیر ماندی ای صبح؟ که جان من بر می‌آمد
بزه کردی و نکـردند ، موًذنان ثـوابی

نـفس خـروس بگـرفت ، که نوبـتی بـخـواند
هـمه بلـبلان بمردند و نماند جـز غـرابی

نفـحات صبح دانی ، ز چـه روی دوست دارم؟
که به روی دوست ماند ، کـه برافکـند نـقابی

سرم از خدای خـواهـد ، که به پایش اندر افتد
که در آب مرده بهـتر، که در آرزوی آبی

دل من نه مَردِ آن است، که با غـمش برآید
مگـسی کـجا تواند ، که بـیفکـند عـقابی؟

نه چـنان گـناهـکارم ، که به دشمنم سپاری
تو بدست خـویش فرمای ، اگـر کنی عـذابی

دل هـمچـو سنگـت ای دوست ، به آب چـشم سعـدی
عـجب است اگـر نگـردد ، که بگـردد آسیابی

برو ای گـدای مسکین و دری دگـر طلب کن
که هـزار بار گـفتی و نیامدت جـوابی ]]>
مردان خدا (فروغی بسطامی) 2010-06-29T05:29:53+01:00 2010-06-29T05:29:53+01:00 tag:http://pendar.mihanblog.com/post/148 شجاعی نیا مردان خدا پرده‌ی پندار دریدند یعنی همه جا غیر خدا ندیدند هر دست كه دادند همان دست گرفتند هر نكته كه گفتند همان نكته شنیدند یك طایفه را بهر مكافات سرشتند یك سلسله را بهر ملاقات گزیدند یك فرقه به عشرت در كاشانه گشودند یك زمزمه به حسرت سر انگشت گزیدند جمعی بدر پیر خرابات خرابند قومی به بر شیخ مناجات مریدند یك جمع نكوشیده رسیدند به مقصد یك قوم دویدند و به مقصد نرسیدند فریاد كه در رهگذر عالم خاكی بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند همت طلب از باطن پیران سحرخیز زیرا كه یكی را ز دو عالم طلبیدند ز مردان خدا پرده‌ی پندار دریدند
یعنی همه جا غیر خدا ندیدند

هر دست كه دادند همان دست گرفتند
هر نكته كه گفتند همان نكته شنیدند

یك طایفه را بهر مكافات سرشتند
یك سلسله را بهر ملاقات گزیدند

یك فرقه به عشرت در كاشانه گشودند
یك زمزمه به حسرت سر انگشت گزیدند

جمعی بدر پیر خرابات خرابند
قومی به بر شیخ مناجات مریدند

یك جمع نكوشیده رسیدند به مقصد
یك قوم دویدند و به مقصد نرسیدند

فریاد كه در رهگذر عالم خاكی
بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند

همت طلب از باطن پیران سحرخیز
زیرا كه یكی را ز دو عالم طلبیدند

زنهار مزن دست به دامان گروهی
كز حق ببریدند و به باطل گرویدند

چون خلق درآیند به بازار حقیقت
ترسم نفروشند متاعی كه خریدند

كوتاه نظر، غافل از آن سرو بلند است
كاین جامه به اندازه هر كس نبریدند

مرغان نظرباز سبك سیر،
فروغی از دامگه خاك بر افلاك پریدند

]]>
می‌خواستم عزیز تو باشم (فرهاد صفریان) 2010-05-28T05:59:17+01:00 2010-05-28T05:59:17+01:00 tag:http://pendar.mihanblog.com/post/147 شجاعی نیا می‌خواستم عزیز تو باشم، خدا نخواستهمراه و هم‌گریز تو باشم، خدا نخواست می‌خواستم که ماهیِ  غمگینِ  برکه‌ایدر دست‌های لیزِ تو باشم، خدا نخواست گفتم در این زمانه‌ی کج فهمِ کند ذهنمجنون چشم تیز تو باشم، خدا نخواست می‌خواستم که مجلس ختمی برای اینپا ییز  برگ‌ریز تو باشم، خدا نخواست آه ای پری هرچه غزل گریه! خواستمبیت ترانه‌ای ز تو باشم، خدا نخواست مظلوم و ساکتم! به خدا دوست داشتمیار ستم ستیز تو باشم، خدا نخواست نفرین به من که پوچیِ دستم بزرگ بودمی‌خواستم عزیز تو باشم، خدا نخواست می‌خواستم عزیز تو باشم، خدا نخواست
همراه و هم‌گریز تو باشم، خدا نخواست

می‌خواستم که ماهیِ  غمگینِ  برکه‌ای
در دست‌های لیزِ تو باشم، خدا نخواست

گفتم در این زمانه‌ی کج فهمِ کند ذهن
مجنون چشم تیز تو باشم، خدا نخواست

می‌خواستم که مجلس ختمی برای این
پا ییز  برگ‌ریز تو باشم، خدا نخواست

آه ای پری هرچه غزل گریه! خواستم
بیت ترانه‌ای ز تو باشم، خدا نخواست

مظلوم و ساکتم! به خدا دوست داشتم
یار ستم ستیز تو باشم، خدا نخواست

نفرین به من که پوچیِ دستم بزرگ بود
می‌خواستم عزیز تو باشم، خدا نخواست

]]>