تبلیغات
مهربانی کی سر آمد ... مهربانان را چه شد؟ - «عشق و تحصیل» سروده‌ای از «منوچهر نیستانی»
مهربانی کی سر آمد ... مهربانان را چه شد؟
زندگی یعنی : آمدن، رفتن، دویدن، عشق ورزیدن، در غم انسان نشستن، یا بپای شادمانی های مردم پای كوبیدن، كار كردن كار كردن، آرمیدن...


شاید پر بی‌ضرر نباشد اگر یادی هم از آن حال و هوای عاشق شدن‌های خاص روزگار جوانی بکنیم. خاطرۀ عشق‌های دوران مدرسه که هنوز با خیلی از ماها مانده و هست.
 این شعر از «منوچهر نیستانی» که «عشق و تحصیل» نام دارد، و وصف حال همین حس و حال است. شک ندارم که آن حال و هوا و ایام را حتما به خاطر دارید.
 
 
از پس شیشۀ عینک، اُستاد
سرزنش بار به من می‌نگرد
باز در چهرۀ من می‌خواند
که چها بر دل من می‌گذرد

می‌کند مطلب خود را دنبال:
«بچه‌ها! عشق گناه است، گناه
وای اگر بر دل نوخواسته‌ای
لشگر عشق بتازد بیگاه».

می‌نشینم، همه ساعت خاموش
با دل خویشتنم دنیائی‌ست
ساکتم ـ گرچه به ظاهر ـ اما
در دلم با غم تو غوغائی‌ست

مبصر امروز چو اسمم را خواند
بی‌خبر داد کشیدم: «غائب!»
رفقایم همگی خندیدند
که جنون گشته به طفلک غالب

بچه‌ها هیچ نمی‌دانستند
که من آنجایم و دل جای دگر
دل آنهاست پی درس و کتاب
دل من در پی سودای دگر

من به یاد تو و آن روز بهار
که تو را دیدم در جامۀ زرد
تو سخن گفتی، اما نه ز عشق
من سخن گفتم، اما نه ز درد

من به یاد تو و آن خاطره‌ها
یاد آن دوره که بگذشت چو باد
که در این وقت به من می‌نگرد
از پس شیشۀ عینک، استاد

با خیالت خوشم از اول زنگ
لحظه‌ای فارغ از این دنیایم
زنگ خورده‌ست، «منوچهر» بیا
تو «فریدون» برو، من می‌آیم!




طبقه بندی: شعر، 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 25 آذر 1386 توسط شجاعی نیا


درباره وبلاگ
جستجو
آرشيو مطالب
آخرين مطالب
نويسندگان
موضوعات
پيوندهاي روزانه
آمار سايت