تبلیغات
مهربانی کی سر آمد ... مهربانان را چه شد؟ - بر گرفته از کتاب شقایق های احساس (عباس صحرائی)
مهربانی کی سر آمد ... مهربانان را چه شد؟
زندگی یعنی : آمدن، رفتن، دویدن، عشق ورزیدن، در غم انسان نشستن، یا بپای شادمانی های مردم پای كوبیدن، كار كردن كار كردن، آرمیدن...

برایم زندگی را نرم و آهسته بخوان

 

 

حلقه کن دستان گرمت را

به دور سینه ام

کمی بر خود بچسبانم

 

با نگاه گرم چشمانت

کمی از عشق را

در کاسه چشمان مشتاقم

بریز

نرم و آهسته

برایم حرفهای زندگی را،

نور امید و صفای دوستی را

همچو لالائی بخوان .

 

خسته ام از سردی احساس ها

از زهر تلخ گفته ها

از نگا ه هائی چو سخت صخره ها

 

مرا در خود بگیر

حلقه کن دستان گرمت را

به دور سینه ام 

مرا با خود

به باغ سبز رؤیاها ببر

 

خنده ها از چهره ها دورند

کوچه ها خوابند

از درون شوره زار بغض ها

عشقی نمی روید.

 

بُهتِ نامفهوم ماندن

بر تمام بامها روئیده است.

 

دیگر از پرواز

چیزی را نمی بینم

هوا سنگین و بی بار است

نمی بارد.

 

من ز ماندن خسته ام

از سردی احساس ها

دل مرده ام .

 

حلقه کن دستان گرمت را

به دور سینه ام

دستم بگیر

با خود ببر

و

برایم زندگی را

نرم و آهسته بخوان .




طبقه بندی: شعر، 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 15 مرداد 1386 توسط شجاعی نیا


درباره وبلاگ
جستجو
آرشيو مطالب
آخرين مطالب
نويسندگان
موضوعات
پيوندهاي روزانه
آمار سايت