تبلیغات
مهربانی کی سر آمد ... مهربانان را چه شد؟ - شعری از منوچهر آتشی
مهربانی کی سر آمد ... مهربانان را چه شد؟
زندگی یعنی : آمدن، رفتن، دویدن، عشق ورزیدن، در غم انسان نشستن، یا بپای شادمانی های مردم پای كوبیدن، كار كردن كار كردن، آرمیدن...

بی بهار سبز چشم تو

 

امروز

فرسوده بازگشتم از کار

 اما

لبهای پنجره

 به پرسش نگاهم

 پاسخ نگفت

 و چهره بدیع تو

 از پشت میله های فلزی

نشکفت

امروز اتاقها

مانند دره های بی کبک سوت و کور است

بی خنده های گرم تو بی قال و قیل تو

 امروز خانه گور است

گلزار پر طراوت قالی امروز

بی چشمه سار فیاض اندام پک تو افسرد

گلبوته های لادن نورسته

وقتی ترا ندیدند

که از اتاق خندان بیرون ایی

لبخند روی لبهاشان مرد

آن ختمی دوبرگه که دیروز

 در زیر پنجههای نجیب تو می تپید

و آوار خک را پس می زد

پژمرد

امروز بی بهار سر سبز چشم تو

مرغان خسته بال نگاهم

 از آشیانه پر نکشیدند

و قوچ های وحشی دستانم

در مرتع نچریدند

امروز

 با یاد مهربانی دست تو خواستم

با گربه خیال تو بازی کنم

چنگال زد به گونه ام از خشم

 و چابک

 از دستم لغزید

 رفت

امروز عصر

گنجشک های خانه

همبازیان خوب تو

 بی دانه ماندند

 وان پیر سائل از دم در

ناامید رفت

امروز

در خشت و سنگ خانه غربت غمنکی بود

 و با تمام اشیا

دیگ و اجاق و پنجره و پرده اندوه پکی بود

 دستم هزار مرتبه امروز

دست ترا صدا کرد

چشمم هزار مرتبه امروز

چشم ترا صدا کرد

قلبم هزار مرتبه امروز

قلب ترا بلند صدا کرد

 آنگاه

 یک دم کلاف کوچه یادم را

گام پر اضطراب تپش وا کرد




طبقه بندی: شعر، 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 4 تیر 1386 توسط شجاعی نیا


درباره وبلاگ
جستجو
آرشيو مطالب
آخرين مطالب
نويسندگان
موضوعات
پيوندهاي روزانه
آمار سايت