تبلیغات
مهربانی کی سر آمد ... مهربانان را چه شد؟ - شعری از هوشنگ ابتهاج
مهربانی کی سر آمد ... مهربانان را چه شد؟
زندگی یعنی : آمدن، رفتن، دویدن، عشق ورزیدن، در غم انسان نشستن، یا بپای شادمانی های مردم پای كوبیدن، كار كردن كار كردن، آرمیدن...

      نگاه آشنا

ز چشمی که چون چشمه آرزو

 پر آشوب و افسونگر و دل رباست

به سوی من اید نگاهی ز دور

نگاهی که با جان من آشناست

تو گویی که بر پشت برق نگاه

نشانیده امواج شوق و امید

که باز این دل مرده جانی گرفت

 سرایمه گردید و در خون تپید

 نگاهی سبک بال تر از نسیم

روان بخش و جان پرور و دل فروز

برآرد ز خکستر عشق من

شراری که گرم است و روشن هنوز

 یکی نغمه جو شد هماغوش ناز

 در آن پرفسون چشم راز آشیان

تو گویی نهفته ست در آن دو چشم

 نواهای خاموش سرگشتگان

ز چشمی که نتوانم آن را شناخت

 به سویم فرستاده اید نگاه

تو گویی که آن نغمه موسیقی ست

که خاموش مانده ست از دیرگاه

از آن دور این یار بیگانه کیست ؟

 که دزدیده در روی من بنگرد

 چو مهتاب پاییز غمگین و سرد

 که بر روی زرد چمن بنگرد

به سوی من اید نگاهی ز دور

ز چشمی که چون چشمه آرزوست

قدم می نهم پیش اندیشنک

 خدایا چه می بینم ؟ این چشم اوست


طبقه بندی: شعر، 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 8 فروردین 1386 توسط شجاعی نیا


درباره وبلاگ
جستجو
آرشيو مطالب
آخرين مطالب
نويسندگان
موضوعات
پيوندهاي روزانه
آمار سايت