تبلیغات
مهربانی کی سر آمد ... مهربانان را چه شد؟
مهربانی کی سر آمد ... مهربانان را چه شد؟
زندگی یعنی : آمدن، رفتن، دویدن، عشق ورزیدن، در غم انسان نشستن، یا بپای شادمانی های مردم پای كوبیدن، كار كردن كار كردن، آرمیدن...

 

تورا با غیر می بینم

دو دستت حلقه در پیراهن اغیار می بینم

و من کاری ز دستم برنمی آید

برایت وصف حال خویش می گفتم

یادت هست

ز پیمان و ز هجران و ز حرمان

ز هرچه بود در پیشم برای تو

تو ای جانا

ولی نشنیدی این آوای دوران را

همان ضربان سرد و کهنه ایام که هرلحظه به من می گفت

حالا وقت اکنون است و دیشب رفته از پیشت

نه از هیچم نه از پوچم نه از ریشم نه از کیشم

نه از این قلب پر ریشم

تو از هیچم نپرسیدی و ندانستی

برو

برو ای آتش هستی به جانت

برو خارو خس ایام ریزد بر زبانت

تاب دیدارت ندارم من

بود بهتر که دستت را به دست غیر بسپاری

و آسوده سرت بر دامن اغیار بگذاری

و من فریاد بردارم به سوی آسمان

یارب چرا کاری ز دستم بر نمی آید




طبقه بندی: شعر، 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 16 مهر 1385 توسط شجاعی نیا


درباره وبلاگ
جستجو
آرشيو مطالب
آخرين مطالب
نويسندگان
موضوعات
پيوندهاي روزانه
آمار سايت