تبلیغات
مهربانی کی سر آمد ... مهربانان را چه شد؟ - برف (مهدی اخوان ثالث)
مهربانی کی سر آمد ... مهربانان را چه شد؟
زندگی یعنی : آمدن، رفتن، دویدن، عشق ورزیدن، در غم انسان نشستن، یا بپای شادمانی های مردم پای كوبیدن، كار كردن كار كردن، آرمیدن...

یك

پاسی از شب رفته بود و برف می بارید،

چون پرافشان پری های هزار افسانه از یادها رفته.

باد چونان آمری مأمور و ناپیدا،

بس پریشان حكم ها می راند مجنون وار،

بر سپاهی خسته و غمگین و آشفته.

 

برف می بارید و ما خاموش،

فارغ از تشویش،

نرم نرمك راه می رفتیم.

كوچه باغ ساكتی در پیش.

هر بگامی چند گوئی در مسیر ما چراغی بود،

زاد سروی را به پیشانی.

با فروغی غالباً افسرده و كم رنگ،

گمشده در ظلمت این برف كجبار زمستانی.

 

برف می بارید و ما آرام،

گاه تنها، گاه با هم، راه می رفتیم.

چه شكایت های غمگینی كه می كردیم،

یا حكایت های شیرینی كه می گفتیم.

 

هیچكس از ما نمی دانست

كز كدامین لحظه شب كرده بود این باد برف آغاز.

هم نمی دانست كاین راه خم اندر خم

بكجامان می كشاند باز.

 

برف می بارید و پیش از ما

دیگرانی همچو ما خشنود و ناخشنود،

زیر این كجبار خامشبار، از این راه

رفته بودند و نشان پای هایشان بود.

 

دو

برف

یك

پاسی از شب رفته بود و برف می بارید،

چون پرافشان پری های هزار افسانه از یادها رفته.

باد چونان آمری مأمور و ناپیدا،

بس پریشان حكم ها می راند مجنون وار،

بر سپاهی خسته و غمگین و آشفته.

 

برف می بارید و ما خاموش،

فارغ از تشویش،

نرم نرمك راه می رفتیم.

كوچه باغ ساكتی در پیش.

هر بگامی چند گوئی در مسیر ما چراغی بود،

زاد سروی را به پیشانی.

با فروغی غالباً افسرده و كم رنگ،

گمشده در ظلمت این برف كجبار زمستانی.

 

برف می بارید و ما آرام،

گاه تنها، گاه با هم، راه می رفتیم.

چه شكایت های غمگینی كه می كردیم،

یا حكایت های شیرینی كه می گفتیم.

 

هیچكس از ما نمی دانست

كز كدامین لحظه شب كرده بود این باد برف آغاز.

هم نمی دانست كاین راه خم اندر خم

بكجامان می كشاند باز.

 

برف می بارید و پیش از ما

دیگرانی همچو ما خشنود و ناخشنود،

زیر این كجبار خامشبار، از این راه

رفته بودند و نشان پای هایشان بود.

 

دو

 

پاسی از شب رفته بود و همرهان بی شمار ما

گاه شنگ و شاد و بی پروا،

گاه گوئی بیمناك از آبكند وحشتی پنهان،

جای پا جویان،

زیر این غمبار، درهمبار،

سر بزیر افكنده و خاموش،

راه می رفتند.

وز قدم هائی كه پیش از این

رفته بود این راه را، افسانه می گفتند.

 

من بسان بره گرگی شیر مست، آزاده و آزاد،

می سپردم راه و در هر گام

گرم می خواندم سرودی تر،

می فرستادم درودی شاد،

این نثار شاهوار آسمانی را،

كه بهر سو بود و بر هر سر.

 

راه بود و راه ـ این هر جائی افتاده ـ این همزاد پای آدم خاكی.

برف بود و برف ـ این آشوفته پیغام ـ این پیغام سرد پیری و پاكی؛

و سكوت ساكت آرام،

كه غم آور بود و بی فرجام.

 

راه می رفتیم و من با خویشتن گهگاه می گفتم:

«كو ببینم، لولی ای لولی!

این توئی آیا ـ بدین شنگی و شنگولی،

سالك این راه پر هول و دراز آهنگ؟»

و من بودم

كه بدینسان خستگی نشناس،

چشم و دل هشیار،

گوش خوابانده به دیوار سكوت، از بهر نرمك سیلی صوتی،

می سپردم راه و خوش بی خویشتن بودم.

 

سه

 

اینك از زیر چراغی می گذشتیم، آبگون نورش.

مرده دل نزدیكش و دورش.

و در این هنگام من دیدم

بر درخت گوژپشتی برگ و بارش برف،

همنشین و غمگسارش برف،

مانده دور از كاروان كوچ،

لك لك اندوهگین با خویش می زد حرف:

 

«بی كران وحشت انگیزی ست.

خامش خاكستری هم بارد و بارد.

وین سكوت پیر ساكت نیز

هیچ پیغامی نمی آرد.

پشت ناپیدائی آن دورها شاید

گرمی و نور و نوا باشد؛

بال گرم آشنا باشد؛

لیك من، افسوس

مانده از ره سالخوردی سخت تنهایم.

ناتوانی هام چون زنجیر بر پایم.

ور بدشواری و شوق آغوش بگشایم بروی باد،

همچو پروانه ی شكسته ی آسبادی كهنه و متروك،

هیچ چرخی را نگرداند نشاط بال و پرهایم.

آسمان تنگ ست و بی روزن،

بر زمین هم برف پوشانده ست

رد پای كاروان هار را.

عرصه سردرگمی ها مانده و بی دركجائی ها.

باد چون باران سوزن، آب چون آهن.

بی نشانی ها فرو برده نشان ها را.

یاد باد ایام سرشار برومندی،

و نشاط یكه پروازی،

كه چه بشكوه و چه شیرین بود.

كس نه جائی جسته پیش از من؛

من نه راهی رفته بعد از كس،

بی نیاز از خفت آیین و ره جستن،

آن كه من در می نوشتم، راه

وآن كه من می كردم، آیین بود.

اینك اما، آه

ای شب سنگین دل نامرد . . .»

لك لك اندوهگین با خلوت خود درد دل می كرد.

 

باز می رفتیم و می بارید.

جای پا جویان

هر كه پیش پای خود می دید.

من ولی دیگر،

شنگی و شنگولیم مرده،

چابكی هام از درنگی سرد آزرده،

شرمگین از رد پاهائی

كه بر آن ها می نهادم پای،

گاهگه با خویش می گفتم:

«كی جدا خواهی شد از این گله های پیشواشان بز؟

كی دلیرت را درفش آسا فرستی پیش؟

تاگذارد جای پای از خویش؟»

 

چهار

 

همچنان غمبار در همبار می بارید.

من ولیكن باز

شادمان بودم.

دیگر اكنون از بزان و گوسپندان پرت،

خویشتن هم گله بودم هم شبان بودم.

بر بسیط برف پوش خلوت و هموار؛

تك و تنها بادرفش خویش، خوش خوش پیش می رفتم.

زیر پایم برف های پاك و دوشیزه

قژقژی خوش داشت.

پام بذر نقش بكرش را

هر قدم در برف ها می كاشت.

مهر بكری بر گرفتن از گل گنجینه های راز،

هر قدم از خویش نقش تازه ئی هشتن،

چه خدایانه غروری در دلم می كشت و می انباشت.

 

پنج

 

خوب یادم نیست

تا كجاها رفته بودم؛ خوب یادم نیست

این، كه فریادی شنیدم، یا هوس كردم،

كه كنم رو باز پس، روباز پس كردم.

پیش چشمم خفته اینك راه پیموده.

پهندشت برف پوشی راه من بوده.

گام های من بر آن نقش من افزوده.

چند گامی بازگشتم؛ برف می بارید.

باز می گشتم.

برف می بارید.

جای پاها تازه بود اما،

برف می بارید.

باز می گشتم،

برف می بارید.

جای پاها دیده می شد، لیك

برف می بارید.

باز می گشتم،

برف می بارید.

جای پاها باز هم گوئی

دیده می شد، لیك

برف می بارید.

باز می گشتم،

برف می بارید.

برف می بارید. می بارید. می بارید . . .

 

جای پاهای مرا هم برف پوشانده ست.


تهران ، فروردین 1337






نوشته شده در تاريخ دوشنبه 20 دی 1389 توسط شجاعی نیا


درباره وبلاگ
جستجو
آرشيو مطالب
آخرين مطالب
نويسندگان
موضوعات
پيوندهاي روزانه
آمار سايت