تبلیغات
مهربانی کی سر آمد ... مهربانان را چه شد؟ - سَـر آن ندارد امشب... (سعدی)
مهربانی کی سر آمد ... مهربانان را چه شد؟
زندگی یعنی : آمدن، رفتن، دویدن، عشق ورزیدن، در غم انسان نشستن، یا بپای شادمانی های مردم پای كوبیدن، كار كردن كار كردن، آرمیدن...

سَـر آن ندارد امشب، کـه برآید آفتابی
چـه خیال‌ها گـذر کرد و گـذر نکرد خوابی

به چـه دیر ماندی ای صبح؟ که جان من بر می‌آمد
بزه کردی و نکـردند ، موًذنان ثـوابی

نـفس خـروس بگـرفت ، که نوبـتی بـخـواند
هـمه بلـبلان بمردند و نماند جـز غـرابی

نفـحات صبح دانی ، ز چـه روی دوست دارم؟
که به روی دوست ماند ، کـه برافکـند نـقابی

سرم از خدای خـواهـد ، که به پایش اندر افتد
که در آب مرده بهـتر، که در آرزوی آبی

دل من نه مَردِ آن است، که با غـمش برآید
مگـسی کـجا تواند ، که بـیفکـند عـقابی؟

نه چـنان گـناهـکارم ، که به دشمنم سپاری
تو بدست خـویش فرمای ، اگـر کنی عـذابی

دل هـمچـو سنگـت ای دوست ، به آب چـشم سعـدی
عـجب است اگـر نگـردد ، که بگـردد آسیابی

برو ای گـدای مسکین و دری دگـر طلب کن
که هـزار بار گـفتی و نیامدت جـوابی





نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 6 مرداد 1389 توسط شجاعی نیا


درباره وبلاگ
جستجو
آرشيو مطالب
آخرين مطالب
نويسندگان
موضوعات
پيوندهاي روزانه
آمار سايت