تبلیغات
مهربانی کی سر آمد ... مهربانان را چه شد؟ - می‌خواستم عزیز تو باشم (فرهاد صفریان)
مهربانی کی سر آمد ... مهربانان را چه شد؟
زندگی یعنی : آمدن، رفتن، دویدن، عشق ورزیدن، در غم انسان نشستن، یا بپای شادمانی های مردم پای كوبیدن، كار كردن كار كردن، آرمیدن...

می‌خواستم عزیز تو باشم، خدا نخواست
همراه و هم‌گریز تو باشم، خدا نخواست

می‌خواستم که ماهیِ  غمگینِ  برکه‌ای
در دست‌های لیزِ تو باشم، خدا نخواست

گفتم در این زمانه‌ی کج فهمِ کند ذهن
مجنون چشم تیز تو باشم، خدا نخواست

می‌خواستم که مجلس ختمی برای این
پا ییز  برگ‌ریز تو باشم، خدا نخواست

آه ای پری هرچه غزل گریه! خواستم
بیت ترانه‌ای ز تو باشم، خدا نخواست

مظلوم و ساکتم! به خدا دوست داشتم
یار ستم ستیز تو باشم، خدا نخواست

نفرین به من که پوچیِ دستم بزرگ بود
می‌خواستم عزیز تو باشم، خدا نخواست






نوشته شده در تاريخ جمعه 7 خرداد 1389 توسط شجاعی نیا


درباره وبلاگ
جستجو
آرشيو مطالب
آخرين مطالب
نويسندگان
موضوعات
پيوندهاي روزانه
آمار سايت